experience

[ایالات متحده]/ɪk'spɪərɪəns/
[بریتانیا]/ɪk'spɪrɪəns/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. دانش یا مهارتی که از مشاهده یا انجام کارها به دست می‌آید؛ رویدادهایی که بر کسی یا چیزی تأثیر می‌گذارد
vt. تجربه کردن؛ تحمل کردن، احساس کردن یا رنج بردن

عبارات و ترکیب‌ها

valuable experience

تجربه ارزشمند

hands-on experience

تجربه عملی

learning experience

تجربه یادگیری

work experience

تجربه کاری

life experience

تجربه زندگی

experience in

تجربه در

working experience

تجربه کاری

rich experience

تجربه غنی

practical experience

تجربه عملی

personal experience

تجربه شخصی

professional experience

تجربه حرفه‌ای

user experience

تجربه کاربر

new experience

تجربه جدید

relevant experience

تجربه مرتبط

past experience

سابقه تجربیات

service experience

تجربه خدماتی

by experience

از طریق تجربه

business experience

تجربه کسب و کار

operating experience

تجربه عملیاتی

gain experience

تجربه کسب کنید

emotional experience

تجربه عاطفی

جملات نمونه

an experience they will long remember.

تجربه‌ای که مدت طولانی آن را به خاطر خواهند داشت.

an intoxicating experience

یک تجربه مسحربه‌کننده

It was a truly memorable experience.

این یک تجربه به‌یادماندنی بود.

an uplifting experience

یک تجربه دلگرم‌کننده

the candidate's experience is relevant to the job.

تجربه نامزد برای این شغل مرتبط است.

gain experience in ...

تجربه کسب کنید در...

experience a sudden sensation of distress

احساس ناگهانی ناراحتی را تجربه کنید

Experience is the best teacher.

تجربه بهترین معلم است.

This is a real experience, not a dream.

این یک تجربه واقعی است، نه یک رویا.

Experience is equally as valuable as theory.

تجربه به اندازه تئوری ارزشمند است.

a degrading experience

یک تجربه تحقیرآمیز

a child's first experience of snow.

اولین تجربه یک کودک از برف.

suffer a change in staff.See Synonyms at experience

با تغییر در کارکنان مواجه شوید.به مترادف‌ها در experience نگاه کنید

a house that is undergoing renovations.See Synonyms at experience

خانه‌ای که در حال بازسازی است.به مترادف‌ها در experience نگاه کنید

experience a great adventure; experienced loneliness.

یک ماجراجویی بزرگ را تجربه کنید؛ تجربه تنهایی.

Modernism was the characteristic expression of the experience of modernity.

مدرنیسم بیان مشخص تجربه مدرنیته بود.

experienced a feeling of excitement.

احساسی از هیجان را تجربه کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید