fadedly beautiful
زیبا و رنگپریده
fadedly bright
روشن و رنگپریده
fadedly remembered
به یاد مانده و رنگپریده
fadedly smiling
لبخند رنگپریده
fadedly present
حضور رنگپریده
fadedly colored
رنگ شده و رنگپریده
fadedly echoed
پژواک رنگپریده
fadedly familiar
آشنای رنگپریده
fadedly seen
دیده شده و رنگپریده
fadedly written
نوشته شده و رنگپریده
the colors of the painting fadedly merged into one another.
رنگهای نقاشی به آرامی و محو در هم آمیخته بودند.
he fadedly remembered the events of his childhood.
او وقایع دوران کودکی خود را به آرامی و محو به یاد آورد.
the sound of the music fadedly echoed in the hall.
صدای موسیقی به آرامی و محو در سالن طنینانداز شد.
she fadedly recalled the face of her old friend.
او چهره دوست قدیمی خود را به آرامی و محو به خاطر آورد.
the photograph had fadedly captured a moment in time.
عکس لحظهای را به آرامی و محو ثبت کرده بود.
his memories of the trip fadedly lingered in his mind.
خاطرات او از سفر به آرامی و محو در ذهنش ماندگار بود.
the words of the poem fadedly resonated with her feelings.
کلمات شعر به آرامی و محو با احساسات او همخوانی داشت.
as the night fell, the stars fadedly appeared in the sky.
همانطور که شب فرا میرسید، ستارهها به آرامی و محو در آسمان ظاهر میشدند.
he fadedly sensed a change in the atmosphere.
او تغییر در فضا را به آرامی و محو حس کرد.
the old song fadedly played in the background.
آهنگ قدیمی به آرامی و محو در پسزمینه پخش میشد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید