fadedly

[ایالات متحده]/ˈfeɪdɪdli/
[بریتانیا]/ˈfeɪdɪdli/

ترجمه

adv. به طریقی که کاهش رنگ را نشان می‌دهد

عبارات و ترکیب‌ها

fadedly beautiful

زیبا و رنگ‌پریده

fadedly bright

روشن و رنگ‌پریده

fadedly remembered

به یاد مانده و رنگ‌پریده

fadedly smiling

لبخند رنگ‌پریده

fadedly present

حضور رنگ‌پریده

fadedly colored

رنگ شده و رنگ‌پریده

fadedly echoed

پژواک رنگ‌پریده

fadedly familiar

آشنای رنگ‌پریده

fadedly seen

دیده شده و رنگ‌پریده

fadedly written

نوشته شده و رنگ‌پریده

جملات نمونه

the colors of the painting fadedly merged into one another.

رنگ‌های نقاشی به آرامی و محو در هم آمیخته بودند.

he fadedly remembered the events of his childhood.

او وقایع دوران کودکی خود را به آرامی و محو به یاد آورد.

the sound of the music fadedly echoed in the hall.

صدای موسیقی به آرامی و محو در سالن طنین‌انداز شد.

she fadedly recalled the face of her old friend.

او چهره دوست قدیمی خود را به آرامی و محو به خاطر آورد.

the photograph had fadedly captured a moment in time.

عکس لحظه‌ای را به آرامی و محو ثبت کرده بود.

his memories of the trip fadedly lingered in his mind.

خاطرات او از سفر به آرامی و محو در ذهنش ماندگار بود.

the words of the poem fadedly resonated with her feelings.

کلمات شعر به آرامی و محو با احساسات او همخوانی داشت.

as the night fell, the stars fadedly appeared in the sky.

همانطور که شب فرا می‌رسید، ستاره‌ها به آرامی و محو در آسمان ظاهر می‌شدند.

he fadedly sensed a change in the atmosphere.

او تغییر در فضا را به آرامی و محو حس کرد.

the old song fadedly played in the background.

آهنگ قدیمی به آرامی و محو در پس‌زمینه پخش می‌شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید