fatted

[ایالات متحده]/ˈfætɪd/
[بریتانیا]/ˈfætɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. چاق یا اضافه وزن دار
v. چاق شده؛ غنی شده؛ دارای چربی زیاد؛ چرب شده؛ روغن کاری شده

عبارات و ترکیب‌ها

fatted calf

گوساله چاق

fatted sheep

گوسفند چاق

fatted goose

غاز چاق

fatted pig

خوک چاق

fatted hen

مرغ چاق

fatted duck

باتی چاق

fatted lamb

بره چاق

fatted turkey

گوشت غاز چاق

fatted animal

حیوان چاق

fatted livestock

دام چاق

جملات نمونه

we prepared a fatted calf for the celebration.

ما برای جشن یک گوساله چاق آماده کردیم.

the fatted lamb was the highlight of the feast.

گوسفند چاق اوج غذا بود.

he was known for raising fatted pigs on his farm.

او به خاطر پرورش خوک‌های چاق در مزرعه‌اش شناخته شده بود.

they decided to serve a fatted goose for the holiday dinner.

آنها تصمیم گرفتند برای شام تعطیلات یک غاز چاق سرو کنند.

the tradition involved sacrificing a fatted animal.

این سنت شامل قربانی کردن یک حیوان چاق بود.

after months of feeding, the fatted calf was finally ready.

پس از ماه‌های غذا دادن، گوساله چاق بالاخره آماده بود.

in the story, a fatted calf symbolizes abundance.

در داستان، یک گوساله چاق نماد وفور است.

they celebrated the harvest with a fatted sheep.

آنها برداشت محصول را با یک گوسفند چاق جشن گرفتند.

fatted animals are often a sign of good fortune.

حیوانات چاق اغلب نشانه‌ای از خوش‌شانسی هستند.

the chef specialized in cooking fatted game.

سرآشپز در پخت بازی‌های چاق تخصص داشت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید