flinched

[ایالات متحده]/flɪnʧt/
[بریتانیا]/flɪnʧt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. از خطر یا درد عقب‌نشینی کردن یا کناره‌گیری کردن

عبارات و ترکیب‌ها

flinched at

واکنش نشان داد

flinched back

پس زد

flinched away

دور شد

flinched visibly

به وضوح واکنش نشان داد

flinched slightly

کمی واکنش نشان داد

flinched instinctively

به طور غریزی واکنش نشان داد

flinched in fear

از ترس واکنش نشان داد

flinched from pain

از درد واکنش نشان داد

flinched with surprise

با تعجب واکنش نشان داد

flinched under pressure

تحت فشار واکنش نشان داد

جملات نمونه

she flinched at the loud noise.

او با صدای بلند از ترس منقبض شد.

he flinched when the dog barked.

او وقتی سگ پارس کرد، منقبض شد.

the child flinched from the sudden movement.

کودک با حرکت ناگهانی منقبض شد.

she didn't flinch when the doctor gave her the shot.

او وقتی دکتر آمپول را به او زد، منقبض نشد.

he flinched at the thought of public speaking.

او با فکر صحبت کردن در جمع منقبض شد.

they flinched at the sight of the spider.

آنها با دیدن عنکبوت منقبض شدند.

she flinched but quickly regained her composure.

او منقبض شد اما به سرعت آرامش خود را به دست آورد.

he flinched when the ball came flying towards him.

وقتی توپ به سمت او پرتاب شد، او منقبض شد.

the soldier flinched at the sound of gunfire.

سرباز با صدای تیراندازی منقبض شد.

she flinched, expecting a harsh criticism.

او منقبض شد، انتظار انتقاد تند داشت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید