flinched at
واکنش نشان داد
flinched back
پس زد
flinched away
دور شد
flinched visibly
به وضوح واکنش نشان داد
flinched slightly
کمی واکنش نشان داد
flinched instinctively
به طور غریزی واکنش نشان داد
flinched in fear
از ترس واکنش نشان داد
flinched from pain
از درد واکنش نشان داد
flinched with surprise
با تعجب واکنش نشان داد
flinched under pressure
تحت فشار واکنش نشان داد
she flinched at the loud noise.
او با صدای بلند از ترس منقبض شد.
he flinched when the dog barked.
او وقتی سگ پارس کرد، منقبض شد.
the child flinched from the sudden movement.
کودک با حرکت ناگهانی منقبض شد.
she didn't flinch when the doctor gave her the shot.
او وقتی دکتر آمپول را به او زد، منقبض نشد.
he flinched at the thought of public speaking.
او با فکر صحبت کردن در جمع منقبض شد.
they flinched at the sight of the spider.
آنها با دیدن عنکبوت منقبض شدند.
she flinched but quickly regained her composure.
او منقبض شد اما به سرعت آرامش خود را به دست آورد.
he flinched when the ball came flying towards him.
وقتی توپ به سمت او پرتاب شد، او منقبض شد.
the soldier flinched at the sound of gunfire.
سرباز با صدای تیراندازی منقبض شد.
she flinched, expecting a harsh criticism.
او منقبض شد، انتظار انتقاد تند داشت.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید