futilities

[ایالات متحده]/[ˈfjuːtɪlɪtiːz]/
[بریتانیا]/[ˈfjuːtɪlɪtiːz]/

ترجمه

n. وضعیت یا حالی بودن بی‌نتیجه؛ بی‌فایده‌بودن؛ چیزهایی که بی‌نتیجه یا بی‌فایده هستند

عبارات و ترکیب‌ها

avoiding futility

اجتناب از پوچی

despite futility

با وجود پوچی

full of futility

پر از پوچی

sense of futility

حس پوچی

futility of effort

بی‌نتیجه بودن تلاش

pursuing futility

دنبال کردن پوچی

overcoming futility

غلبه بر پوچی

recognizing futility

تشخیص پوچی

accepting futility

پذیرش پوچی

marked futility

پوچی آشکار

جملات نمونه

the team recognized the futility of arguing with him.

تیم متوجه پوچ بودن بحث با او شد.

she felt a sense of futility after years of fruitless effort.

او پس از سال‌ها تلاش بی‌نتیجه، احساس پوچی کرد.

he spoke of the futility of war and the need for peace.

او در مورد پوچی جنگ و نیاز به صلح صحبت کرد.

there was a palpable sense of futility in the air.

یک حس ملموس از پوچی در هوا وجود داشت.

they abandoned the project, realizing its futility.

آنها پروژه را رها کردند و متوجه پوچی آن شدند.

he questioned the futility of their long journey.

او درباره پوچی سفر طولانی آنها سوال کرد.

despite their best efforts, the task proved to be a futility.

با وجود تمام تلاش‌هایشان، این وظیفه به پوچی تبدیل شد.

she dismissed his claims as utter futility.

او ادعاهای او را به عنوان پوچی محض رد کرد.

the futility of the situation was clear to everyone.

پوچی وضعیت برای همه آشکار بود.

he warned them against pursuing such a futile endeavor.

او آنها را در مورد دنبال کردن چنین تلاشی پوچ هشدار داد.

she contemplated the futility of chasing after illusions.

او در مورد پوچی تعقیب توهمات فکر کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید