gratification

[ایالات متحده]/ˌɡrætɪfɪˈkeɪʃn/
[بریتانیا]/ˌɡrætɪfɪˈkeɪʃn/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. رضایت; شادی; چیزی که لذت می‌آورد.

عبارات و ترکیب‌ها

sense of gratification

احساس خرسندی

instant gratification

خوشنودی فوری

جملات نمونه

It is a gratification to know that ...

این یک خوشحالی است که بدانم...

To my immense gratification, he fell into the trap.

به طرز فوق العاده ای برای من خوشحال کننده بود که او در تله افتاد.

His son’s success was a great gratification to him.

موفقیت پسرش برای او یک خوشحالی بزرگ بود.

deferred gratification; deferred military draft.

تاخیر در ارضای؛ معافیت از خدمت نظامی.

seeking gratification through material possessions

جستجوی خوشحتی از طریق دارایی های مادی

gratification of one's desires

خوشحتی خواسته های یک فرد

gratification from helping others

خوشحتی از کمک به دیگران

gratification from achieving goals

خوشحتی از دستیابی به اهداف

gratification of a job well done

خوشحتی از انجام یک کار خوب

gratification from personal growth

خوشحتی از رشد شخصی

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید