He walked hatless under the scorching sun.
او بدون کلاه در زیر آفتاب سوزان راه میرفت.
She felt uncomfortable being hatless in the cold weather.
او در هوای سرد بدون کلاه احساس ناراحتی میکرد.
The hatless man looked out of place at the formal event.
مرد بدون کلاه در مهمانی رسمی نامناسب به نظر میرسید.
The hatless child ran around the playground with joy.
کودک بدون کلاه با خوشحالی در زمین بازی میدوید.
She went hatless to the beach and regretted it when she got sunburned.
او بدون کلاه به ساحل رفت و وقتی دچار آفتاب سوختگی شد پشیمان شد.
He felt a sense of freedom when he went hatless for the first time.
وقتی برای اولین بار بدون کلاه رفت، احساس آزادی کرد.
The hatless hiker enjoyed the cool breeze on the mountain.
گردشگر بدون کلاه از نسیم خنک در کوه لذت برد.
The hatless woman's hair was tousled by the wind.
موهای زن بدون کلاه باد مواج میشد.
He felt rebellious and hatless as he rode his motorcycle through town.
او در حالی که با موتورسوار خود از شهر عبور میکرد، احساس شورشی و بدون کلاه کرد.
The hatless cowboy rode into town with a confident swagger.
کاوگربوی بدون کلاه با اعتماد به نفس به شهر وارد شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید