head

[ایالات متحده]/hed/
[بریتانیا]/hed/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. رهبر یک گروه، بخش بالایی، تعداد افراد (مانند گاوها، گوسفندها)
vt. رهبری کردن، در جلو بودن
vi. در یک جهت خاص حرکت کردن

عبارات و ترکیب‌ها

headache

سردرد

headquarters

نگاهداشتگاه

head chef

سرآشپز

head start

شروع سریع

head office

دفتر مرکزی

head on

به سمت جلو

head for

به سمت

head off

جلوگیری

cylinder head

سرند

head coach

سرمربی

water head

سرآب

head up

بالا نگه داشتن سر

head injury

آسیب سر

head down

پایین نگه داشتن سر

head out

بیرون رفتن

big head

سر بزرگ

head into

وارد شدن به

department head

رئیس بخش

have a head

داشتن سر

head back

بازگشتن

جملات نمونه

the head of the corporation.

رئیس شرکت

a head of steam.

بخار انبوه

the head of the femur.

سر استخوان ران

the head of a hammer.

سر یک چکش

a head of cabbage.

سر گل کلم

a head for heights.

علاقه به ارتفاع

the head of the government

رئیس دولت

the head of a delegation

رئیس یک هیئت

20 head of cattle.

20 راس گاو

sat at the head of the table.

در سر میز نشست.

the head name on the list.

اسم سر در لیست.

my head is splitting.

هوا سرم را می‌درد.

head the boat for shore

قایق را به سمت ساحل هدایت کنید.

have a head for figures

استعداد محاسبات دارم

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید