humoring someone
خوشزبان بودن با کسی
humoring yourself
خوشزبان بودن با خود
humoring the crowd
خوشزبان بودن با جمعیت
humoring their wishes
خوشزبان بودن با خواسته هایشان
humoring the kids
خوشزبان بودن با بچه ها
humoring your friends
خوشزبان بودن با دوستان خود
humoring the boss
خوشزبان بودن با رئیس
humoring the audience
خوشزبان بودن با مخاطبان
humoring her ideas
خوشزبان بودن با ایده های او
humoring his jokes
خوشزبان بودن با شوخی های او
she was humoring his silly jokes.
او شوخیهای احمقانه او را به بازی میگرفت.
humoring the children kept them entertained.
سرگرمی دادن به کودکان باعث سرگرم شدن آنها میشد.
he was just humoring her wish for a pet.
او فقط داشت خواسته او برای داشتن حیوان خانگی را به بازی میگرفت.
humoring her complaints was getting tiresome.
تحمل کردن شکایتهای او خستهکننده شده بود.
they spent the afternoon humoring the guests.
آنها بعد از ظهر را با خوشبردن مهمانان گذراندند.
humoring his eccentricities was part of their friendship.
تحمل کردن عجیب و غریب بودنش بخشی از دوستی آنها بود.
she smiled while humoring his wild ideas.
او در حالی که ایدههای دیوانهوار او را به بازی میگرفت، لبخند زد.
humoring the boss can sometimes lead to promotions.
گاهی اوقات خوشبردن رئیس میتواند منجر به ارتقا شود.
he was humoring his friend's obsession with video games.
او داشت وسواس دوستش با بازیهای ویدیویی را به بازی میگرفت.
humoring her artistic ambitions, he bought her supplies.
او با حمایت از جاهطلبیهای هنری او، وسایل مورد نیاز او را خرید.
humoring someone
خوشزبان بودن با کسی
humoring yourself
خوشزبان بودن با خود
humoring the crowd
خوشزبان بودن با جمعیت
humoring their wishes
خوشزبان بودن با خواسته هایشان
humoring the kids
خوشزبان بودن با بچه ها
humoring your friends
خوشزبان بودن با دوستان خود
humoring the boss
خوشزبان بودن با رئیس
humoring the audience
خوشزبان بودن با مخاطبان
humoring her ideas
خوشزبان بودن با ایده های او
humoring his jokes
خوشزبان بودن با شوخی های او
she was humoring his silly jokes.
او شوخیهای احمقانه او را به بازی میگرفت.
humoring the children kept them entertained.
سرگرمی دادن به کودکان باعث سرگرم شدن آنها میشد.
he was just humoring her wish for a pet.
او فقط داشت خواسته او برای داشتن حیوان خانگی را به بازی میگرفت.
humoring her complaints was getting tiresome.
تحمل کردن شکایتهای او خستهکننده شده بود.
they spent the afternoon humoring the guests.
آنها بعد از ظهر را با خوشبردن مهمانان گذراندند.
humoring his eccentricities was part of their friendship.
تحمل کردن عجیب و غریب بودنش بخشی از دوستی آنها بود.
she smiled while humoring his wild ideas.
او در حالی که ایدههای دیوانهوار او را به بازی میگرفت، لبخند زد.
humoring the boss can sometimes lead to promotions.
گاهی اوقات خوشبردن رئیس میتواند منجر به ارتقا شود.
he was humoring his friend's obsession with video games.
او داشت وسواس دوستش با بازیهای ویدیویی را به بازی میگرفت.
humoring her artistic ambitions, he bought her supplies.
او با حمایت از جاهطلبیهای هنری او، وسایل مورد نیاز او را خرید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید