jefe

[ایالات متحده]/ˈheɪfeɪ/
[بریتانیا]/ˈheɪfeɪ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. رهبر سیاسی; رئیس نظامی

عبارات و ترکیب‌ها

jefe de equipo

سرپرست تیم

jefe de cocina

سرآشپز

jefe de ventas

مدیر فروش

jefe de proyecto

مدیر پروژه

jefe de oficina

مدیر دفتر

jefe de personal

مدیر منابع انسانی

jefe de seguridad

مدیر امنیت

jefe de operaciones

مدیر عملیات

jefe de marketing

مدیر بازاریابی

jefe de finanzas

مدیر مالی

جملات نمونه

the jefe called a meeting for all employees.

رئیس یک جلسه برای همه کارمندان تشکیل داد.

she reported directly to the jefe about the project.

او مستقیماً در مورد پروژه به رئیس گزارش داد.

the jefe praised the team for their hard work.

رئیس از تلاش تیم قدردانی کرد.

it's important to follow the jefe's instructions.

رعایت دستورالعمل‌های رئیس مهم است.

the jefe has a lot of experience in this field.

رئیس تجربه زیادی در این زمینه دارد.

employees often seek advice from the jefe.

کارمندان اغلب از رئیس مشاوره می‌گیرند.

the jefe set clear goals for the team.

رئیس اهداف روشنی برای تیم تعیین کرد.

everyone respects the jefe for their leadership.

همه به دلیل رهبری خود به رئیس احترام می‌گذارند.

the jefe encouraged innovation within the company.

رئیس نوآوری در شرکت را تشویق کرد.

we need to discuss the budget with the jefe.

ما باید بودجه را با رئیس در میان بگذاریم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید