kinship

[ایالات متحده]/'kɪnʃɪp/
[بریتانیا]/'kɪnʃɪp/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. حس نزدیکی در روابط خانوادگی

جملات نمونه

they felt a kinship with architects.

آنها احساس خویشاوندی با معماران کردند.

the effects of family and kinship relations on the construction of sexed individuals.

اثر خانواده و روابط خویشاوندی بر ساخت و ساز افراد دارای جنسیت

This new institution of monarchy required the invention of a new legitimation of authority beyond the tribal justification of chieftainship based on concepts of kinship and responsibility.

این نهاد جدید سلطنتی مستلزم ایجاد یک مشروعیت جدید برای قدرت فراتر از توجیه قبیله ای رهبری بر اساس مفاهیم خویشاوندی و مسئولیت بود.

deep sense of kinship

حس عمیق خویشاوندی

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید