lonesomeness

[ایالات متحده]/ˈləʊnsəmnəs/
[بریتانیا]/ˈloʊnsəmnəs/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. حالت بودن تنها; تنها بودن
شکل‌های واژه

جملات نمونه

a deep lonesomeness settled over her after he left for the war.

پس از اینکه او برای جنگ رفت، یک سکوت عمیق و تنهایی بر او فروپاشید.

the old man felt a profound lonesomeness in his empty house.

آدم سالخورده احساس تنهایی عمیقی در خانه خالی خود داشت.

suddenly, a wave of lonesomeness washed over her at the party.

ناگهان، موجی از تنهایی بر او فریاد زد، در حین حضور در جشن.

the autumn rain brought an aching lonesomeness to her heart.

باران پاییزی یک تنهایی دردناک را به قلب او آورد.

she tried to mask her terrible lonesomeness with a bright smile.

او سعی کرد با یک لبخند روشن، تنهایی بسیار بد خود را پنهان کند.

an unbearable lonesomeness filled the small apartment at night.

تنهایی تحمل‌ناپذیری در آپارتمان کوچک او در شب پر شد.

the immigrant experienced a crushing lonesomeness far from home.

مهاجر یک تنهایی شدید را در دوری از خانه تجربه کرد.

growing lonesomeness made her question her decision to live alone.

تنهایی در حال افزایش، او را با دلیلی که به تنهایی زیستن انتخاب کرده بود، نزدیک کرد.

a quiet lonesomeness lingered in the hallways of the abandoned school.

تنهایی آرام در میان راهروهای مدرسه ترک شده باقی ماند.

the winter cold was nothing compared to the lonesomeness he felt.

سردی زمستانی نسبت به تنهایی که او احساس می‌کرد، چیزی نبود.

bitter lonesomeness crept into her thoughts as years passed.

با گذشت سال‌ها، تنهایی تلخی به فکر او نفوذ کرد.

an intense lonesomeness overwhelmed her when she read his old letters.

وقتی او نامه‌های قدیمی او را خواند، تنهایی شدیدی او را غرق کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید