major

[ایالات متحده]/ˈmeɪdʒə(r)/
[بریتانیا]/ˈmeɪdʒər/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. اصلی; عمده; مهم; بیشتر در تعداد
n. یک بزرگسال; موضوع اصلی مطالعه; افسر ارتش با رتبه پایین
vi. تخصص یافتن در

عبارات و ترکیب‌ها

major in

اصلاح در

major role

نقش اصلی

major accomplishment

دستاوردهای بزرگ

major city

شهر بزرگ

major concern

نگرانی اصلی

major factor

عامل اصلی

major part

قسمت اصلی

english major

رشته تحصیلی زبان انگلیسی

major component

قطعه اصلی

major equipment

تجهیزات اصلی

major product

محصول اصلی

major event

رویداد مهم

major function

عملکرد اصلی

major industry

صنعت اصلی

major subject

موضوع اصلی

major key

کلید اصلی

major earthquake

زلزله‌ی بزرگ

major league

لیگ بزرگ

major operation

عملیات اصلی

major general

ژنرال اصلی

major element

عنصر اصلی

major gene

ژن اصلی

major axis

محور بزرگ

pectoralis major

پکتورالیس ماژور

جملات نمونه

C major is the relative major of A minor.

دو ماژور، ماژور نسبی مینور A است.

a major mortgage fiddle.

یک فیدل وام مسکن بزرگ.

the major industrial nations.

کشورهای صنعتی بزرگ

the major portion of the population.

بخش عمده جمعیت.

a major wine marketer.

یک بازاریاب شراب بزرگ.

a major surgical operation

یک عمل جراحی بزرگ

The flood was a major catastrophe.

سیل یک فاجعه بزرگ بود.

the formidable prospect of major surgery.

دیدگاه ترسناک جراحی بزرگ

a G major chord.

یک آکورد G ماژور.

a major international festival of song.

یک جشنواره بین‌المللی بزرگ آواز.

the country was hit by a major earthquake.

کشور مورد ضرب و شبرت زلزله بزرگی قرار گرفت.

a major shipping line.

یک خط حمل و نقل بزرگ.

Prelude in G Major.

سرآغاز در G ماژور.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید