mussy

[ایالات متحده]/ˈmʌsi/
[بریتانیا]/ˈmʌsi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. نامنظم یا به هم ریخته; پر سر و صدا یا درهم و برهم
Word Forms
جمعmussies

عبارات و ترکیب‌ها

mussy hair

موهای نامرتب

mussy room

اتاق نامرتب

mussy clothes

لباس‌های نامرتب

mussy bed

تخت نامرتب

mussy face

چهره نامرتب

mussy hairdo

آرایش موی نامرتب

mussy fingers

انگشتان نامرتب

mussy workspace

فضای کاری نامرتب

mussy appearance

ظاهر نامرتب

mussy outfit

لباس نامرتب

جملات نمونه

the children's room was always so mussy after playtime.

اتاق بچه‌ها همیشه بعد از زمان بازی خیلی نامرتب بود.

she didn't mind her mussy hair after the wind blew.

او بعد از وزش باد، مشتی نامرتب موهایش را نپسند نکرد.

his mussy desk was a clear sign of his busy schedule.

میز نامرتبش نشان واضحی از برنامه شلوغی او بود.

the mussy kitchen needed a thorough cleaning.

آشپزخانه نامرتب نیاز به یک نظافت کامل داشت.

after the party, the living room looked quite mussy.

بعد از مهمانی، اتاق نشیمن کاملاً نامرتب به نظر می رسید.

he always left his clothes mussy on the floor.

او همیشه لباس هایش را نامرتب روی زمین می گذاشت.

her mussy appearance didn't bother her at all.

ظاهر نامرتبش اصلاً او را آزار نمی داد.

they decided to clean up the mussy backyard together.

آنها تصمیم گرفتند حیاط پشتی نامرتب را با هم تمیز کنند.

the mussy state of his car reflected his personality.

وضعیت نامرتب ماشین او بازتابی از شخصیتش بود.

she felt embarrassed by her mussy appearance at the meeting.

او از ظاهر نامرتبش در جلسه خجالت می کشید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید