pimpliest

[ایالات متحده]/'pɪmplɪ/
[بریتانیا]/'pɪmpli/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. پوشیده از جوش؛ دارای برآمدگی یا لکه‌های برجسته

جملات نمونه

Her pimply skin made her self-conscious.

پوست جوش‌دار او باعث می‌شد احساس ناامنی کند.

He tried various treatments to clear up his pimply face.

او روش‌های مختلفی را برای پاک کردن صورت جوش‌دارش امتحان کرد.

The teenager's pimply complexion improved after using a new skincare routine.

جوش‌های صورت نوجوان پس از استفاده از یک روتین جدید مراقبت از پوست بهبود یافت.

She avoided eating greasy foods to prevent pimply breakouts.

او از خوردن غذاهای چرب خودداری کرد تا از بروز جوش‌های جدید جلوگیری کند.

The pimply rash on his back was itchy and uncomfortable.

ضد جوش روی کمرش خارش داشت و ناراحت کننده بود.

The doctor prescribed a cream to help clear up the pimply patches on her skin.

پزشک کرمی را برای کمک به پاک کردن لکه‌های جوشی روی پوستش تجویز کرد.

She felt embarrassed about her pimply appearance at the party.

او در مهمانی از ظاهر جوش‌دارش خجالت می‌کشید.

The pimply breakout on his forehead was a result of stress.

جوش‌های سر روی پیشانی‌اش نتیجه استرس بود.

He used a gentle cleanser to avoid irritating his pimply skin.

او از یک پاک کننده ملایم برای جلوگیری از تحریک پوست جوش‌دارش استفاده کرد.

The pimply blemishes on her cheeks made her feel insecure.

جوش‌های روی گونه‌هایش باعث می‌شد احساس ناامنی کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید