piningly

[ایالات متحده]/ˈpaɪnɪŋli/
[بریتانیا]/ˈpaɪnɪŋli/

ترجمه


adv. با حسرت؛ با اشتیاق یا غم شدید.

جملات نمونه

she gazed piningly at the old photographs, remembering her childhood home.

او با حسرت به عکس‌های قدیمی خیره شد و خانه‌ی دوران کودکی خود را به یاد آورد.

he looked piningly out the window, dreaming of distant lands.

او با حسرت از پنجره بیرون نگاه کرد و رویای سرزمین‌های دوردست را می‌دید.

the dog sat piningly by the door, waiting for its owner to return.

سگ با حسرت کنار در نشسته بود و منتظر بازگشت صاحبش بود.

she sighed piningly, thinking about the opportunities she had missed.

او با حسرت آه کشید و به فرصت‌هایی فکر کرد که از دست داده بود.

he spoke piningly of his grandmother's kitchen and her delicious recipes.

او با حسرت از آشپزخانه مادربزرگش و دستورالعمل‌های خوشمزه او صحبت کرد.

the lonely traveler piningly recalled the warm embrace of his family.

آن مسافر تنها با حسرت آغوش گرم خانواده‌اش را به یاد آورد.

she waited piningly by the phone, hoping for his call.

او با حسرت کنار تلفن منتظر تماس او بود.

the artist piningly remembered the vibrant colors of his homeland.

هنرمند با حسرت رنگ‌های زنده سرزمین مادری خود را به یاد آورد.

he stared piningly at the engagement ring, knowing she would never wear it.

او با حسرت به حلقه نامزدی خیره شد، می‌دانست که او هرگز آن را نخواهد پوشید.

the retired sailor piningly thought about his years at sea.

آن ملوان بازنشسته با حسرت به سال‌های خود در دریا فکر کرد.

she piningly traced her fingers across the faded map of places she would never visit.

او با حسرت انگشتانش را روی نقشه رنگ‌باخته مکان‌هایی که هرگز از آن‌ها بازدید نخواهد کرد، کشید.

the old man piningly watched children play in the park, remembering his own youth.

آن مرد پیر با حسرت تماشای بازی کودکان در پارک، دوران جوانی خود را به یاد آورد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید