poignantly

بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به گونه‌ای که به شدت احساسات یا عواطف را برمی‌انگیزد; به طور لمسی

جملات نمونه

The movie ended poignantly, leaving the audience in tears.

فیلم به طرز غم‌انگیزی به پایان رسید و تماشاگران را در آغوش گرفت.

She spoke poignantly about her struggles with mental health.

او به طرز غم‌انگیزی در مورد مشکلات خود با سلامت روان صحبت کرد.

The poem captures the essence of love poignantly.

شعر به طرز غم‌انگیزی جوهر عشق را به تصویر می‌کشد.

His words resonated poignantly with everyone in the room.

کلمات او به طرز غم‌انگیزی با همه در اتاق همخوانی داشت.

The photograph depicted the war's impact poignantly.

عکس تاثیر جنگ را به طرز غم‌انگیزی به تصویر کشید.

The novel poignantly portrays the harsh realities of poverty.

رمان به طرز غم‌انگیزی واقعیت‌های سخت فقر را به تصویر می‌کشد.

Her story was poignantly told through the medium of dance.

داستان او به طرز غم‌انگیزی از طریق رقص بیان شد.

The music evoked memories of a lost love poignantly.

موسیقی به طرز غم‌انگیزی خاطرات عشق گمشده را زنده کرد.

The artist's painting captured the fragility of life poignantly.

نقاشی هنرمند به طرز غم‌انگیزی شکنندگی زندگی را به تصویر کشید.

The documentary poignantly highlighted the struggles of refugees.

مستند به طرز غم‌انگیزی مشکلات آوارگان را برجسته کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید