raspingly loud
صدای بلند و خشن
raspingly harsh
خشونت آمیز و خشن
raspingly clear
واضح و خشن
raspingly voiced
با صدای خشن
raspingly spoken
با صدای خشن گفته شده
raspingly sharp
تیز و خشن
raspingly said
با صدای خشن گفته شده
raspingly delivered
به طور خشن ارائه شده
raspingly expressed
به طور خشن بیان شده
raspingly uttered
به طور خشن ادا شده
she spoke raspingly, making it hard to understand her.
او با صدای خشدار صحبت میکرد و درک حرفهایش را دشوار میساخت.
his raspingly loud voice filled the room.
صدای بلند و خشدار او اتاق را پر کرد.
after the cold, she woke up raspingly hoarse.
بعد از سرما، او با صدای خشدار و گرفته از خواب بیدار شد.
the singer's raspingly unique style captivated the audience.
سبک منحصر به فرد و خشدار خواننده مخاطبان را مجذوب خود کرد.
he raspingly whispered the secret into her ear.
او راز را با صدای خشدار زمزمه کرد.
her raspingly clear instructions were easy to follow.
دستورالعملهای واضح و خشدار او به راحتی قابل پیروی بودند.
the cat meowed raspingly, indicating it was hungry.
گربه با صدای خشدار میانداد و نشان میداد که گرسنه است.
he raspingly recounted the story of his adventures.
او داستان ماجراجوییهای خود را با صدای خشدار تعریف کرد.
her raspingly sarcastic remarks made everyone laugh.
اظهارات طعنهآمیز و خشدار او باعث خنده همه شد.
he spoke raspingly to convey his frustration.
او با صدای خشدار صحبت کرد تا ناامیدی خود را نشان دهد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید