to repudiate a charge of murder
رد اتهام قتل.
to repudiate offers of friendship
رد کردن پیشنهاد دوستی
He used his position to repudiate the charge.
او از موقعیت خود برای رد اتهام استفاده کرد.
breach of a condition gives the other party the right to repudiate a contract.
نقض یک شرط به طرف دیگر این حق را میدهد که قرارداد را رد کند.
she has repudiated policies associated with previous party leaders.
او سیاستهایی که با رهبران حزب قبلی مرتبط هستند را رد کرده است.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید