resoudre

[ایالات متحده]/rɪˈzɒlv/
[بریتانیا]/rɪˈzɑːlv/

ترجمه

v. یافتن راه حلی برای یک مسئله یا دشواری؛ تصمیم گرفتن به یک مسیر عمل پس از فکر کردن با دقت

جملات نمونه

we need to resolve this issue immediately.

ما باید این مسئله را فورا حل کنیم.

the team successfully resolved the technical problem.

تیم موفق به حل مسئله فنی شد.

she knows how to resolve conflicts peacefully.

او می‌داند چگونه به صورت صلح‌طلبانه اختلافات را حل کند.

they must resolve their differences before moving forward.

آن‌ها باید تفاوت‌های خود را قبل از ادامه حرکت حل کنند.

can you help me resolve this mathematical equation?

آیا می‌توانی کمک من کنی تا این معادله ریاضی را حل کنم؟

the mediator helped resolve the dispute between the two companies.

میانجی‌گر کمک کرد تا اختلاف بین دو شرکت حل شود.

we need to resolve the budget crisis as soon as possible.

ما باید بحران بودجه را به زودی حل کنیم.

he failed to resolve the mystery despite all his efforts.

او با وجود تمام تلاش‌های خود نتوانست راز را حل کند.

the government promises to resolve the housing problem.

دولت قول داده است که مسئله مسکن را حل کند.

sometimes it takes time to resolve personal issues.

گاهی اوقات حل مسائل شخصی زمان زیادی می‌برد.

they finally resolved to change their strategy.

آن‌ها در نهایت تصمیم گرفتند استراتژی خود را تغییر دهند.

let's resolve this matter together through discussion.

بیایید این مسئله را با یکدیگر از طریق بحث حل کنیم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید