simplest

[ایالات متحده]/[ˈsɪmplɪst]/
[بریتانیا]/[ˈsɪmplɪst]/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. آسان‌ترین؛ بیشترین سادگی؛ شامل فقط اساسی‌ترین عناصر؛ مربوط به یا مشخصه سادگی
n. شخصی که مسائل را بیش از حد ساده‌سازی می‌کند

عبارات و ترکیب‌ها

simplest way

ساده‌ترین راه

simplest form

ساده‌ترین شکل

simplest terms

در ساده‌ترین شرایط

simplest solution

ساده‌ترین راه حل

simplest design

ساده‌ترین طراحی

being simplest

در حال ساده بودن

simplest choice

ساده‌ترین انتخاب

simplest route

ساده‌ترین مسیر

simplest method

ساده‌ترین روش

simplest case

ساده‌ترین حالت

جملات نمونه

we need the simplest solution to this problem.

ما به ساده‌ترین راه حل برای این مشکل نیاز داریم.

she prefers the simplest style of dress.

او ترجیح می‌دهد ساده‌ترین سبک لباس را بپوشد.

this is the simplest way to explain it.

این ساده‌ترین راه برای توضیح آن است.

he gave the simplest possible answer.

او ساده‌ترین پاسخ ممکن را داد.

the simplest route is through the park.

ساده‌ترین مسیر از طریق پارک است.

let's start with the simplest task first.

بیایید ابتدا با ساده‌ترین کار شروع کنیم.

i found the simplest recipe online.

من ساده‌ترین دستور العمل را به صورت آنلاین پیدا کردم.

the simplest design is often the best.

ساده‌ترین طرح اغلب بهترین است.

she asked the simplest question i'd ever heard.

او ساده‌ترین سوالی را که تا به حال شنیده بودم پرسید.

he wanted the simplest possible terms.

او شرایط ساده‌ترین ممکن را می‌خواست.

this is the simplest form of exercise.

این ساده‌ترین نوع ورزش است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید