slimiest deal
بهترین معامله
feeling slimy
احساس لایهای
slimiest character
شخصیت لایهایتر
slimy hands
دستهای لایهای
slimy situation
وضعیت لایهای
slimy politician
سیاستمدار لایهای
slimiest excuse
بهترین عذر
getting slimy
در حال لایهای شدن
slimy guy
آدم لایهای
the politician's promises were the slimiest i'd ever heard.
پیمانهای سیاستمدار به گونهای بود که کمترین چیزی را که تا کنون شنیده بودم.
he was known as the slimiest character in the whole company.
او به عنوان شخصیت کمترین در کل شرکت شناخته میشد.
the deal seemed too good to be true, the slimiest kind of scam.
این معامله به نظر میرسد خیلی خوب است تا واقعیت داشته باشد، نوعی کمترین گونه فریب.
i wouldn't trust him; he's the slimiest lawyer around.
من به او اعتماد نمیکردم؛ او قانوندان کمترین در اطراف است.
the slimiest tactic was to spread rumors about our product.
کمترین راهکار این بود که در مورد محصول ما گossipهایی را پخش کنند.
she accused him of using the slimiest methods to win.
او را متهم کرد که از روشهای کمترین برای پیروز شدن استفاده کرده است.
it was the slimiest situation i'd ever found myself in.
این کمترین موقعیتی بود که تا کنون در آن خودم را پیدا کرده بودم.
the slimiest part of the movie was the betrayal scene.
بیشترین بخش فیلم، صحنه خیانت بود.
he pulled the slimiest trick to get ahead of everyone.
او کمترین حیله را برای پیشی گرفتن از همه انجام داد.
the slimiest way to get attention is to cause drama.
کمترین راه برای جلب توجه ایجاد درام است.
the investigation revealed the slimiest details of the fraud.
تحقيقات جزئیات کمترین فساد را آشکار کرد.
slimiest deal
بهترین معامله
feeling slimy
احساس لایهای
slimiest character
شخصیت لایهایتر
slimy hands
دستهای لایهای
slimy situation
وضعیت لایهای
slimy politician
سیاستمدار لایهای
slimiest excuse
بهترین عذر
getting slimy
در حال لایهای شدن
slimy guy
آدم لایهای
the politician's promises were the slimiest i'd ever heard.
پیمانهای سیاستمدار به گونهای بود که کمترین چیزی را که تا کنون شنیده بودم.
he was known as the slimiest character in the whole company.
او به عنوان شخصیت کمترین در کل شرکت شناخته میشد.
the deal seemed too good to be true, the slimiest kind of scam.
این معامله به نظر میرسد خیلی خوب است تا واقعیت داشته باشد، نوعی کمترین گونه فریب.
i wouldn't trust him; he's the slimiest lawyer around.
من به او اعتماد نمیکردم؛ او قانوندان کمترین در اطراف است.
the slimiest tactic was to spread rumors about our product.
کمترین راهکار این بود که در مورد محصول ما گossipهایی را پخش کنند.
she accused him of using the slimiest methods to win.
او را متهم کرد که از روشهای کمترین برای پیروز شدن استفاده کرده است.
it was the slimiest situation i'd ever found myself in.
این کمترین موقعیتی بود که تا کنون در آن خودم را پیدا کرده بودم.
the slimiest part of the movie was the betrayal scene.
بیشترین بخش فیلم، صحنه خیانت بود.
he pulled the slimiest trick to get ahead of everyone.
او کمترین حیله را برای پیشی گرفتن از همه انجام داد.
the slimiest way to get attention is to cause drama.
کمترین راه برای جلب توجه ایجاد درام است.
the investigation revealed the slimiest details of the fraud.
تحقيقات جزئیات کمترین فساد را آشکار کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید