efficient and streamlined
کارآمد و یکپارچه
streamlined process
فرآیند یکپارچه
streamlined design
طراحی یکپارچه
streamline form
فرم یکپارچه
streamline shape
شکل یکپارچه
a streamlined method of production.
یک روش تولیدی بهبود یافته
The aircraft is streamlined to cut down wind resistance.
هواپیما به گونهای طراحی شده است تا مقاومت هوا را کاهش دهد.
C-cars are more streamlined than older ones.
خودروهای C نسبت به خودروهای قدیمیتر طراحی بهینهتری دارند.
he asked for streamlined procedures to sift out frivolous applications.
او درخواست رویههایی بهبود یافته برای حذف درخواستهای بیاساس را داشت.
the company streamlined its operations by removing whole layers of management.
شرکت با حذف لایههای مدیریت، عملیات خود را بهبود بخشید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید