The surly customer complained about the slow service.
مشتری بداخلاق در مورد سرویس کند شکایت کرد.
He gave a surly response when asked about his whereabouts.
وقتی از او در مورد مکانی که در آن بود پرسیده شد، پاسخی بداختاه داد.
Her surly attitude made it difficult to work with her.
حرف بد مزاجگی او باعث شد با او کار کردن دشوار باشد.
The surly receptionist barely acknowledged our presence.
منشی بداختاه تقریباً وجود ما را نادیده گرفت.
Despite his surly demeanor, he was actually quite friendly once you got to know him.
با وجود رفتاری بداختاه اش، در واقع وقتی او را می شناختید، بسیار دوستانه بود.
She shot a surly glance at him before storming out of the room.
قبل از اینکه از اتاق بیرون برود، نگاهی بداختاه به او کرد.
The surly boss made everyone in the office feel uneasy.
مدیر بداختاه باعث شد همه در دفتر احساس ناراحتی کنند.
The surly teenager refused to speak to anyone at the party.
نوجوان بداختاه از صحبت کردن با کسی در مهمانی امتناع کرد.
His surly behavior towards his colleagues caused tension in the workplace.
رفتار بداختاه او با همکاران باعث ایجاد تنش در محل کار شد.
The surly bus driver ignored the passengers' questions and complaints.
راننده اتوبوس بداختاه به سؤالات و شکایات مسافران توجه نکرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید