suzerainty

[ایالات متحده]/'sjuːzəreɪntɪ/
[بریتانیا]/'suzərenti/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. وضعیت (یا قدرت) فئودالی یک سرپرست.

جملات نمونه

The country enjoyed suzerainty over its vassal states.

کشور از حق حاکمیت بر ایالات تحت سلطنت خود برخوردار بود.

The king claimed suzerainty over the neighboring territories.

شاه ادعای حاکمیت بر سرزمین‌های همسایه داشت.

The suzerainty of the empire extended to distant lands.

حاکمیت امپراتوری به سرزمین‌های دوردست گسترش یافته بود.

The treaty recognized the suzerainty of one nation over another.

معاهده حاکمیت یک ملت بر ملت دیگر را به رسمیت شناخت.

The suzerainty of the emperor was acknowledged by all surrounding kingdoms.

حاکمیت امپراتور توسط تمام پادشاهی‌های اطراف به رسمیت شناخته شد.

The suzerainty of the ruler was challenged by rebellious provinces.

حاکمیت حاکم توسط استان‌های شورشی به چالش کشیده شد.

The suzerainty of the empire allowed for some autonomy in local affairs.

حاکمیت امپراتوری اجازه برخی خودمختاری در امور محلی را می‌داد.

The suzerainty of the feudal lord was maintained through tribute payments.

حاکمیت ارباب فئودال از طریق پرداخت خراج حفظ می‌شد.

The suzerainty of the empire was symbolized by the tribute brought by vassal states.

حاکمیت امپراتوری با خراجی که توسط ایالات تحت سلطنت آورده شده بود، نمادین بود.

The suzerainty of the monarch was challenged by rival claimants to the throne.

حاکمیت پادشاه توسط مدعیان رقیب تاج و تخت به چالش کشیده شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید