unbodied

[ایالات متحده]/ʌnˈbɒdɪd/
[بریتانیا]/ʌnˈbɑːdɪd/

ترجمه

adj. فاقد بدن فیزیکی؛ غیرمادی

عبارات و ترکیب‌ها

unbodied spirit

روح بی‌بدن

unbodied thought

اندیشه بی‌بدن

unbodied existence

وجود بی‌بدن

unbodied essence

ذات بی‌بدن

unbodied form

فرم بی‌بدن

unbodied being

کالبد بی‌بدن

unbodied idea

ایده بی‌بدن

unbodied energy

انرژی بی‌بدن

unbodied presence

حضور بی‌بدن

unbodied voice

صدای بی‌بدن

جملات نمونه

the concept of the unbodied spirit has fascinated philosophers for centuries.

مفهوم روح بی‌بدن، فیلسوفان را برای قرن‌ها مجذوب کرده است.

in literature, the unbodied presence often symbolizes freedom.

در ادبیات، حضور بی‌بدن اغلب نمادی از آزادی است.

the unbodied voice echoed through the empty hall.

صدای بی‌بدن در تالار خالی طنین‌انداز شد.

many cultures believe in the existence of unbodied entities.

فرهنگ‌های بسیاری بر وجود موجودات بی‌بدن باور دارند.

he felt an unbodied connection to the universe during meditation.

او در هنگام مراقبه، ارتباطی بی‌بدن با جهان هستی احساس کرد.

the artist portrayed unbodied emotions in her abstract paintings.

هنرمند احساسات بی‌بدن را در نقاشی‌های انتزاعی خود به تصویر کشید.

unbodied thoughts can sometimes be more powerful than spoken words.

افکار بی‌بدن گاهی اوقات می‌توانند قدرتمندتر از کلمات گفتاری باشند.

he described his dreams as unbodied visions that felt real.

او رویاهای خود را به عنوان تصاویر بی‌بدنی توصیف کرد که واقعی به نظر می‌رسیدند.

the unbodied nature of love can be both beautiful and painful.

طبیعت بی‌بدن عشق می‌تواند هم زیبا و هم دردناک باشد.

in many religions, the idea of the unbodied soul is central to belief.

در بسیاری از ادیان، ایده روح بی‌بدن در اصل باورها قرار دارد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید