afflictions

[ایالات متحده]/əˈflɪkʃənz/
[بریتانیا]/ˌæfˈlɪkʃənz/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. جمع مصیبت; رنج‌ها، سختی‌ها، مشکلات

عبارات و ترکیب‌ها

mental afflictions

مشکلات روانی

physical afflictions

مشکلات جسمانی

succumb to afflictions

در برابر مشکلات تسلیم شدن

alleviate afflictions

کاهش مشکلات

afflictions of poverty

مشکلات ناشی از فقر

ancient afflictions

مشکلات باستانی

جملات نمونه

the disease brought many afflictions upon him.

بیماری باعث بروز مشکلات زیادی بر او شد.

she bore her afflictions with remarkable strength.

او سختی‌ها را با قدرت شگفت‌انگیزی تحمل کرد.

his childhood was marked by numerous afflictions.

کودکی او با مشکلات متعدد مشخص شده بود.

many people suffer from the afflictions of poverty.

بسیاری از مردم از مشکلات ناشی از فقر رنج می برند.

he sought solace in prayer to alleviate his afflictions.

او برای تسکین مشکلاتش به دعا پناه برد.

the war brought untold afflictions upon the nation.

جنگ مشکلات فراوانی را بر سر ملت آورد.

she was able to overcome her afflictions through sheer willpower.

او توانست با اراده قوی بر مشکلاتش غلبه کند.

the doctor aimed to alleviate the patient's afflictions with medication.

پزشک قصد داشت با دارو مشکلات بیمار را تسکین دهد.

his afflictions were a constant reminder of his past struggles.

مشکلات او یادآوری دائمی از مبارزات گذشته‌اش بود.

the community came together to support those experiencing afflictions.

جامعه برای حمایت از کسانی که دچار مشکلات بودند، گرد هم آمد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید