| صفت یا فعل حال استمراری | disgusting |
| قسمت سوم فعل | disgusted |
| زمان گذشته | disgusted |
| شکل سوم شخص مفرد | disgusts |
| جمع | disgusts |
feelings of disgust
احساسات انزجار
disgusting behavior
رفتار منزجر کننده
express disgust
ابراز انزجار
overcome with disgust
با انزجار غرق شدن
a disgusting old lecher
یک مرد پیر زندگی و منزجر کننده
This smell disgusts me.
این بوی من را منزجر میکند.
the child is a disgusting little blister.
آن کودک یک تاول کوچک زننده است.
The food disgusted me.
غذا من را منزجر کرد.
What a disgusting smell!
چه بوی زنندهای!
The bad fish had a disgusting smell.
ماهی بد بوی زنندهای داشت.
Those rich kids are disgusting show-offs.
آن بچههای ثروتمند، خودنمایی زنندهای هستند.
some of the audience walked out in disgust .
برخی از تماشاگران با حالتی منزجر از سالن خارج شدند.
he had the most disgusting rotten teeth.
او دندانهای پوسیده و زنندهای داشت.
I think they're completely disgusting, gross.
فکر میکنم آنها کاملاً زننده و چندشآور هستند.
Ugh—what's this disgusting object?.
ای وای - این شیء زننده چیست؟
he winced at the disgust in her voice.
او با حالتی منزجر به صدای او نگاه کرد.
His behaviour disgusted everybody.
رفتار او همه را منزجر کرد.
I’m pretty well disgusted by your behaviour.
من به طرز قابل توجهی از رفتار شما منزجر شده ام.
I am completely disgusted at you.
من کاملاً از شما منزجر شده ام.
I am disgusted with his way of speaking.
من از نحوه صحبت کردن او منزجر شده ام.
a stench that disgusted us;
بوی تعفن که ما را منزجر کرد;
Her rudeness repels everyone.See Synonyms at disgust See Usage Note at repulse
بیادبی او همه را دفع میکند. برای مترادفها به disgust و برای نکته استفاده به repulse مراجعه کنید.
I was disgusted with myself for causing so much misery.
من از اینکه باعث ایجاد این همه بدبختی شدم، از خودم منزجر بودم.
feelings of disgust
احساسات انزجار
disgusting behavior
رفتار منزجر کننده
express disgust
ابراز انزجار
overcome with disgust
با انزجار غرق شدن
a disgusting old lecher
یک مرد پیر زندگی و منزجر کننده
This smell disgusts me.
این بوی من را منزجر میکند.
the child is a disgusting little blister.
آن کودک یک تاول کوچک زننده است.
The food disgusted me.
غذا من را منزجر کرد.
What a disgusting smell!
چه بوی زنندهای!
The bad fish had a disgusting smell.
ماهی بد بوی زنندهای داشت.
Those rich kids are disgusting show-offs.
آن بچههای ثروتمند، خودنمایی زنندهای هستند.
some of the audience walked out in disgust .
برخی از تماشاگران با حالتی منزجر از سالن خارج شدند.
he had the most disgusting rotten teeth.
او دندانهای پوسیده و زنندهای داشت.
I think they're completely disgusting, gross.
فکر میکنم آنها کاملاً زننده و چندشآور هستند.
Ugh—what's this disgusting object?.
ای وای - این شیء زننده چیست؟
he winced at the disgust in her voice.
او با حالتی منزجر به صدای او نگاه کرد.
His behaviour disgusted everybody.
رفتار او همه را منزجر کرد.
I’m pretty well disgusted by your behaviour.
من به طرز قابل توجهی از رفتار شما منزجر شده ام.
I am completely disgusted at you.
من کاملاً از شما منزجر شده ام.
I am disgusted with his way of speaking.
من از نحوه صحبت کردن او منزجر شده ام.
a stench that disgusted us;
بوی تعفن که ما را منزجر کرد;
Her rudeness repels everyone.See Synonyms at disgust See Usage Note at repulse
بیادبی او همه را دفع میکند. برای مترادفها به disgust و برای نکته استفاده به repulse مراجعه کنید.
I was disgusted with myself for causing so much misery.
من از اینکه باعث ایجاد این همه بدبختی شدم، از خودم منزجر بودم.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید