incoherent

[ایالات متحده]/ˌɪnkəʊˈhɪərənt/
[بریتانیا]/ˌɪnkoʊˈhɪrənt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. فاقد انسجام در فکر.

عبارات و ترکیب‌ها

incoherent light

نور نامنظم

جملات نمونه

he was incoherent with sentiment.

او با احساساتش ناسازگار بود.

incoherent fragments of a story.

قطعات بی‌ربطی از یک داستان.

an incoherent speaker

یک سخنران ناسازگار

he screamed some incoherent threat.

او یک تهدید ناسازگار فریاد زد.

The old man became incoherent as the disease got worse.

با بدتر شدن بیماری، مرد مسن دچار آشفتگی شد.

She became quite incoherent as the disease got worse.

با بدتر شدن بیماری، او کاملاً دچار آشفتگی شد.

On the basis of the above analystic results, successful butt cold welding has been obtained between the metals of incoherent lattice and non-soluble liquidoid and non-soluble solidoid.

بر اساس نتایج تحلیلی فوق، جوشکاری سرد پشت موفقیت‌آمیز بین فلزات با ساختار غیر یکنواخت و مایع غیر محلول و جامد غیر محلول به دست آمده است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید