unbecoming

[ایالات متحده]/ˌʌnbɪˈkʌmɪŋ/
[بریتانیا]/ˌʌnbɪˈkʌmɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

Adj. نامناسب یا مناسب نیست؛ نادرست؛ جذاب نیست.

جملات نمونه

a stout lady in an unbecoming striped sundress.

یک خانم چاق در یک لباس خنکی تابستانی راه راه.

conduct unbecoming an officer.See Synonyms at improper

رفتاری که شایسته یک افسر نیست. برای یافتن مترادف‌ها به نامناسب مراجعه کنید.

language unbecoming to a gentleman. What isunseemly or indelicate is in gross violation of good taste;

زبانی نامناسب برای یک جنتلمن. آنچه غیرمتعارف یا زننده است، نقض آشکار سلیقه خوب است.

it was unbecoming for a university to do anything so crass as advertising its wares.

برای یک دانشگاه انجام هر کار بی‌فرهنگی مانند تبلیغ کالاهای خود نامناسب بود.

was buried with indecent haste;indecorous behavior;language unbecoming to a lady;unseemly to use profanity;moved to curb their untoward ribaldry.

با عجله نامناسب دفن شد؛ رفتار غیرمتعارف؛ زبانی که شایسته یک خانم نیست؛ استفاده از فحاشی نامناسب است؛ برای مهار شوخی‌های نامناسب خود تلاش کردند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید