abyss of knowledge
ورطه دانش
a bottomless abyss
ابیس بیپایان
he looked down into the abyss, feeling a sense of dread.
او به درون پرتگاه نگاه کرد و احساس ترس کرد.
the chasm was an abyss, swallowing all light and hope.
دره، پرتگاهی بود که تمام نور و امید را میبلعید.
she felt like she was falling into an abyss of despair.
او احساس میکرد که در حال سقوط به درون پرتگاهی از ناامیدی است.
the darkness seemed to be an endless abyss, offering no escape.
به نظر میرسید تاریکی یک پرتگاه بیپایان است که هیچ راه فراری وجود ندارد.
his mind was a swirling abyss of confusion and doubt.
ذهنش یک پرتگاه پرآشوب از سردرگمی و تردید بود.
the artist used the abyss as a metaphor for the unknown.
هنرمند از پرتگاه به عنوان استعارهای برای ناشناختهها استفاده کرد.
gazing into the abyss, he pondered the mysteries of life and death.
در حالی که به درون پرتگاه نگاه میکرد، درباره اسرار زندگی و مرگ فکر میکرد.
the weight of his sins felt like an abyss pulling him down.
بار گناهانش مانند پرتگاهی احساس میشد که او را به پایین میکشید.
she stumbled upon the edge of the abyss, narrowly avoiding a fatal fall.
او به لبه پرتگاه برخورد کرد و به طرز خطرناکی از سقوط مرگبار جلوگیری کرد.
the abyss yawned before him, a gaping hole in the earth.
پرتگاه در مقابل او دهان باز کرد، حفرهای بزرگ در زمین.
abyss of knowledge
ورطه دانش
a bottomless abyss
ابیس بیپایان
he looked down into the abyss, feeling a sense of dread.
او به درون پرتگاه نگاه کرد و احساس ترس کرد.
the chasm was an abyss, swallowing all light and hope.
دره، پرتگاهی بود که تمام نور و امید را میبلعید.
she felt like she was falling into an abyss of despair.
او احساس میکرد که در حال سقوط به درون پرتگاهی از ناامیدی است.
the darkness seemed to be an endless abyss, offering no escape.
به نظر میرسید تاریکی یک پرتگاه بیپایان است که هیچ راه فراری وجود ندارد.
his mind was a swirling abyss of confusion and doubt.
ذهنش یک پرتگاه پرآشوب از سردرگمی و تردید بود.
the artist used the abyss as a metaphor for the unknown.
هنرمند از پرتگاه به عنوان استعارهای برای ناشناختهها استفاده کرد.
gazing into the abyss, he pondered the mysteries of life and death.
در حالی که به درون پرتگاه نگاه میکرد، درباره اسرار زندگی و مرگ فکر میکرد.
the weight of his sins felt like an abyss pulling him down.
بار گناهانش مانند پرتگاهی احساس میشد که او را به پایین میکشید.
she stumbled upon the edge of the abyss, narrowly avoiding a fatal fall.
او به لبه پرتگاه برخورد کرد و به طرز خطرناکی از سقوط مرگبار جلوگیری کرد.
the abyss yawned before him, a gaping hole in the earth.
پرتگاه در مقابل او دهان باز کرد، حفرهای بزرگ در زمین.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید