an aimless, ungratifying life.
یک زندگی بیهدف و نارضایتیبخش
a slow and mostly aimless narrative.
یک روایت کند و عمدتاً بیهدف
He led an aimless sort of life.
او نوعی زندگی بیهدف را گذراند.
lost in aimless thoughts
گم شده در افکار بیهدف
drifting aimlessly through life
بیهدف در زندگی سرگردان
aimless browsing on the internet
مرور بیهدف در اینترنت
feeling aimless and lost
احساس بیهدفی و گمشدگی
aimless driving around the city
رانندگی بیهدف در اطراف شهر
living an aimless existence
زندگی کردن یک وجود بیهدف
aimless meandering in the park
سرگردانی بیهدف در پارک
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید