aimlessness

[ایالات متحده]/ˈeɪmləsnɛs/
[بریتانیا]/ˈeɪmlənɪs/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. وضعیت نداشتن هدف یا جهت در زندگی؛ کمبود هدف یا مقصود.؛ احساسی از گم شدن و بدون جهت بودن.

عبارات و ترکیب‌ها

drifting in aimlessness

سرگردانی در بی‌هدفی

youthful aimlessness

بی‌هدفی جوانی

overcome aimlessness

غلبه بر بی‌هدفی

succumbing to aimlessness

تسلیم شدن به بی‌هدفی

جملات نمونه

his writing was filled with aimlessness and lacked direction.

نوشتن او مملو از بی‌هدفی بود و فاقد جهت‌گیری بود.

the young man felt a sense of aimlessness after graduating from college.

مرد جوان پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، احساس بی‌هدفی کرد.

their journey seemed to be marked by aimlessness, with no clear destination in sight.

سفر آن‌ها به نظر می‌رسید که با بی‌هدفی مشخص شده است، بدون هیچ مقصد روشنی در دید.

the lack of purpose and direction led to a pervasive feeling of aimlessness.

نبود هدف و جهت‌گیری منجر به احساس فراگیر بی‌هدفی شد.

aimlessness can be a symptom of depression or anxiety.

بی‌هدفی می‌تواند علامتی از افسردگی یا اضطراب باشد.

she tried to find meaning and purpose in life, but felt consumed by aimlessness.

او سعی کرد معنا و هدف را در زندگی پیدا کند، اما احساس کرد که توسط بی‌هدفی مصرف شده است.

the artist's work was characterized by a sense of aimlessness and uncertainty.

آثار هنرمند با احساس بی‌هدفی و عدم اطمینان مشخص می‌شد.

he struggled to break free from the cycle of aimlessness and despair.

او برای رهایی از چرخه بی‌هدفی و ناامیدی تلاش کرد.

aimlessness can lead to a lack of motivation and productivity.

بی‌هدفی می‌تواند منجر به فقدان انگیزه و بهره‌وری شود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید