blurrily remembered
به طور مبهم به یاد آورد
blurrily moving
به طور مبهم در حال حرکت
blurrily spoke
به طور مبهم صحبت کرد
blurrily glanced
به طور مبهم نگاه کرد
blurrily fading
به طور مبهم محو میشد
blurrily outlined
به طور مبهم خطکشی شده بود
blurrily visible
به طور مبهم قابل مشاهده بود
blurrily described
به طور مبهم توصیف شد
blurrily lit
به طور مبهم روشن شده بود
blurrily approached
به طور مبهم نزدیک شد
the streetlights blurred bluerly in the rain.
چراغهای خیابان در باران آبیتر به نظر میرسیدند.
he remembered the event blurrily, like a dream.
او به طور مبهم آن رویداد را به یاد آورد، مثل یک خواب.
the photograph appeared blurrily, out of focus.
عکس تار به نظر میرسید، خارج از فوکوس.
the memory surfaced blurrily, difficult to grasp.
خاطره به طور مبهم دوباره به یاد آمد، گرفتن آن سخت بود.
she spoke blurrily through her tears.
او در حالی که اشک میریخت به طور مبهم صحبت کرد.
the future stretched out blurrily before them.
آینده به طور مبهم در برابر آنها گسترده شده بود.
the details of the plan remained blurrily undefined.
جزئیات طرح به طور مبهم تعریف نشده باقی ماندند.
the music played blurrily through the static.
موسیقی به طور مبهم از طریق نویز پخش شد.
he described the scene blurrily, struggling to recall.
او صحنه را به طور مبهم توصیف کرد، در تلاش برای به یاد آوردن.
the edges of the image blurred bluerly with distance.
لبههای تصویر با افزایش فاصله به طور مبهم آبیتر میشدند.
the path ahead looked blurrily indistinct in the fog.
مسیر پیش رو در مه به طور مبهم غیرواضح به نظر میرسید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید