blurrily

[ایالات متحده]/[ˈblɜːrɪli]/
[بریتانیا]/[ˈblɜːrɪli]/

ترجمه

adv. به روشی تار؛ مبهم. به روشی که فاقد وضوح یا تمرکز است.

عبارات و ترکیب‌ها

blurrily remembered

به طور مبهم به یاد آورد

blurrily moving

به طور مبهم در حال حرکت

blurrily spoke

به طور مبهم صحبت کرد

blurrily glanced

به طور مبهم نگاه کرد

blurrily fading

به طور مبهم محو می‌شد

blurrily outlined

به طور مبهم خط‌کشی شده بود

blurrily visible

به طور مبهم قابل مشاهده بود

blurrily described

به طور مبهم توصیف شد

blurrily lit

به طور مبهم روشن شده بود

blurrily approached

به طور مبهم نزدیک شد

جملات نمونه

the streetlights blurred bluerly in the rain.

چراغ‌های خیابان در باران آبی‌تر به نظر می‌رسیدند.

he remembered the event blurrily, like a dream.

او به طور مبهم آن رویداد را به یاد آورد، مثل یک خواب.

the photograph appeared blurrily, out of focus.

عکس تار به نظر می‌رسید، خارج از فوکوس.

the memory surfaced blurrily, difficult to grasp.

خاطره به طور مبهم دوباره به یاد آمد، گرفتن آن سخت بود.

she spoke blurrily through her tears.

او در حالی که اشک می‌ریخت به طور مبهم صحبت کرد.

the future stretched out blurrily before them.

آینده به طور مبهم در برابر آن‌ها گسترده شده بود.

the details of the plan remained blurrily undefined.

جزئیات طرح به طور مبهم تعریف نشده باقی ماندند.

the music played blurrily through the static.

موسیقی به طور مبهم از طریق نویز پخش شد.

he described the scene blurrily, struggling to recall.

او صحنه را به طور مبهم توصیف کرد، در تلاش برای به یاد آوردن.

the edges of the image blurred bluerly with distance.

لبه‌های تصویر با افزایش فاصله به طور مبهم آبی‌تر می‌شدند.

the path ahead looked blurrily indistinct in the fog.

مسیر پیش رو در مه به طور مبهم غیرواضح به نظر می‌رسید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید