brainless

[ایالات متحده]/'breɪnlɪs/
[بریتانیا]/'brenləs/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. فاقد هوش یا درک

جملات نمونه

He made a brainless decision without considering the consequences.

او بدون در نظر گرفتن عواقب، تصمیمی بی‌فکرانه گرفت.

She's not brainless, just a bit absent-minded sometimes.

او بی‌فکر نیست، فقط گاهی اوقات کمی حواس‌پرت است.

Don't be brainless, think before you act!

بی‌فکر نباشید، قبل از اقدام فکر کنید!

The brainless mistake cost him his job.

اشتباه بی‌فکرانه باعث از دست دادن شغلش شد.

He's so brainless, always forgetting important dates.

او آنقدر بی‌فکر است که همیشه تاریخ‌های مهم را فراموش می‌کند.

It was a brainless move to invest all his money in one stock.

سرمایه‌گذاری تمام پولش در یک سهم، یک حرکت بی‌فکرانه بود.

The brainless act of vandalism caused damage to the property.

عمل بی‌فکرانه خرابکاری باعث خسارت به ملک شد.

She's not brainless, just inexperienced in this field.

او بی‌فکر نیست، فقط در این زمینه بی‌تجربه است.

I can't believe I made such a brainless mistake on the exam.

نمی‌توانم باور کنم که چنین اشتباه بی‌فکرانه‌ای در امتحان مرتکب شدم.

His brainless comment offended many people in the room.

اظهار نظر بی‌فکرانه‌اش باعث ناراحتی بسیاری از افراد در اتاق شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید