brainpan

[ایالات متحده]/breɪnˈpæn/
[بریتانیا]/braynˈpæn/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. جمجمه، به ویژه قسمتی که مغز را در بر می‌گیرد؛ سر یک شخص.
Word Forms
جمعbrainpans

عبارات و ترکیب‌ها

brainpan crack

ترک کاسه سر

beat brainpan

ضربه به کاسه سر

split brainpan

شکستن کاسه سر

kick brainpan

کتک زدن کاسه سر

bash brainpan

کوبیدن کاسه سر

brainpan hurt

آسیب دیدن کاسه سر

check brainpan

بررسی کاسه سر

empty brainpan

کاسه سر خالی

brainpan full

کاسه سر پر

جملات نمونه

he knocked his brainpan during the fall.

او در حین سقوط به سرش برخورد کرد.

she has a sharp brainpan for solving puzzles.

او برای حل معماها مغز هوشی دارد.

the doctor examined his brainpan for any injuries.

پزشک سر او را برای هرگونه آسیب بررسی کرد.

his brainpan was filled with creative ideas.

سرش پر از ایده های خلاقانه بود.

after the accident, he felt pressure in his brainpan.

پس از حادثه، او فشار در سرش احساس کرد.

she always uses her brainpan to think critically.

او همیشه از مغزش برای تفکر انتقادی استفاده می کند.

he has a thick brainpan and rarely gets headaches.

او سر ضخیمی دارد و به ندرت سردرد می گیرد.

the brainpan protects the brain from injuries.

سر مغز را از آسیب ها محافظت می کند.

his brainpan was racing with thoughts during the exam.

در طول امتحان، افکار در سرش در حال دویدن بودند.

she often jokes about her brainpan being overloaded.

او اغلب شوخی می کند که مغزش بیش از حد کار می کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید