hen clucking
مرغ در حال کلکل کردن
cluck softly
به آرامی کلکل کردن
cluck in agreement
کلکل کردن به نشانه موافقت
cluck of disapproval
کلکل کردن به نشانه نارضایتی
Loretta gave a cluck of impatience.
لورتا با ناراحتی صدایی شبیه کلکل داد.
Carmichael clucked his tongue irritably.
کرمایکل با ناراحتی زبانش را کلکل کرد.
Pauline became worried about her health and constantly clucked over her.
پائولین نگران سلامتی خود شد و دائماً در مورد خود کلکل میکرد.
The hen clucked happily after laying an egg.
مرغ پس از تخمگذاری با خوشحالی کلکل کرد.
He heard the sound of chickens clucking in the distance.
او صدای کلکل کردن مرغها را در دوردست شنید.
The farmer clucked at the pig to get its attention.
کشاورز برای جلب توجه خوک، به سمت آن کلکل کرد.
The mother hen clucked to gather her chicks.
مرغ مادر برای جمع کردن جوجههایش کلکل کرد.
The old woman clucked disapprovingly at the noisy children.
زن پیر با نارضایتی به کودکان پر سر و صدا کلکل کرد.
The chef clucked his tongue in disapproval at the undercooked chicken.
سرآشپز با نارضایتی به مرغهای نیمپز زبانش را کلکل کرد.
The hen clucked protectively around her chicks.
مرغ به محافظت از جوجههایش در اطرافش کلکل کرد.
The children giggled as they watched the chickens cluck around the yard.
کودکان در حالی که مرغها را در حیاط کلکل میکردند، خندیدند.
The teacher clucked her tongue in disapproval at the students' behavior.
معلم با نارضایتی به رفتار دانشآموزان زبانش را کلکل کرد.
The hen clucked softly to soothe her chicks to sleep.
مرغ به آرامی برای آرام کردن جوجههایش برای خوابیدن کلکل کرد.
hen clucking
مرغ در حال کلکل کردن
cluck softly
به آرامی کلکل کردن
cluck in agreement
کلکل کردن به نشانه موافقت
cluck of disapproval
کلکل کردن به نشانه نارضایتی
Loretta gave a cluck of impatience.
لورتا با ناراحتی صدایی شبیه کلکل داد.
Carmichael clucked his tongue irritably.
کرمایکل با ناراحتی زبانش را کلکل کرد.
Pauline became worried about her health and constantly clucked over her.
پائولین نگران سلامتی خود شد و دائماً در مورد خود کلکل میکرد.
The hen clucked happily after laying an egg.
مرغ پس از تخمگذاری با خوشحالی کلکل کرد.
He heard the sound of chickens clucking in the distance.
او صدای کلکل کردن مرغها را در دوردست شنید.
The farmer clucked at the pig to get its attention.
کشاورز برای جلب توجه خوک، به سمت آن کلکل کرد.
The mother hen clucked to gather her chicks.
مرغ مادر برای جمع کردن جوجههایش کلکل کرد.
The old woman clucked disapprovingly at the noisy children.
زن پیر با نارضایتی به کودکان پر سر و صدا کلکل کرد.
The chef clucked his tongue in disapproval at the undercooked chicken.
سرآشپز با نارضایتی به مرغهای نیمپز زبانش را کلکل کرد.
The hen clucked protectively around her chicks.
مرغ به محافظت از جوجههایش در اطرافش کلکل کرد.
The children giggled as they watched the chickens cluck around the yard.
کودکان در حالی که مرغها را در حیاط کلکل میکردند، خندیدند.
The teacher clucked her tongue in disapproval at the students' behavior.
معلم با نارضایتی به رفتار دانشآموزان زبانش را کلکل کرد.
The hen clucked softly to soothe her chicks to sleep.
مرغ به آرامی برای آرام کردن جوجههایش برای خوابیدن کلکل کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید