clucked loudly
بلنداً کلک زد
clucked softly
به آرامی کلک زد
clucked happily
با خوشحالی کلک زد
clucked nervously
با اضطراب کلک زد
clucked in agreement
در تایید کلک زد
clucked at me
به من کلک زد
clucked in surprise
با تعجب کلک زد
clucked with joy
با شادی کلک زد
clucked for attention
برای جلب توجه کلک زد
the hen clucked loudly to call her chicks.
مرغ با صدای بلند برای صدا کردن جوجه هایش کلک کرد.
as she clucked in delight, the children laughed.
همانطور که با خوشحالی کلک می کرد، بچه ها خندیدند.
the farmer noticed the hen clucked when she laid an egg.
کشمان متوجه شد که مرغ وقتی تخم می گذارد کلک می کند.
he clucked his tongue in disapproval of the mess.
او با نارضایتی از آشفتگی، زبانش را کلک کرد.
she clucked softly to soothe the frightened puppy.
او به آرامی کلک کرد تا توله سگ ترسیده را آرام کند.
the old woman clucked as she fed the chickens.
زن پیر در حالی که به مرغ ها غذا می داد کلک می کرد.
he clucked in surprise when he saw the big bird.
وقتی پرنده بزرگ را دید، با تعجب کلک کرد.
she clucked at him for forgetting their anniversary.
او به خاطر فراموش کردن سالگرد عروسی شان به او کلک کرد.
the children clucked like chickens during the play.
بچه ها در طول بازی مانند مرغ ها کلک می کردند.
he clucked with laughter at the funny joke.
او با خنده به شوخی خنده دار کلک کرد.
clucked loudly
بلنداً کلک زد
clucked softly
به آرامی کلک زد
clucked happily
با خوشحالی کلک زد
clucked nervously
با اضطراب کلک زد
clucked in agreement
در تایید کلک زد
clucked at me
به من کلک زد
clucked in surprise
با تعجب کلک زد
clucked with joy
با شادی کلک زد
clucked for attention
برای جلب توجه کلک زد
the hen clucked loudly to call her chicks.
مرغ با صدای بلند برای صدا کردن جوجه هایش کلک کرد.
as she clucked in delight, the children laughed.
همانطور که با خوشحالی کلک می کرد، بچه ها خندیدند.
the farmer noticed the hen clucked when she laid an egg.
کشمان متوجه شد که مرغ وقتی تخم می گذارد کلک می کند.
he clucked his tongue in disapproval of the mess.
او با نارضایتی از آشفتگی، زبانش را کلک کرد.
she clucked softly to soothe the frightened puppy.
او به آرامی کلک کرد تا توله سگ ترسیده را آرام کند.
the old woman clucked as she fed the chickens.
زن پیر در حالی که به مرغ ها غذا می داد کلک می کرد.
he clucked in surprise when he saw the big bird.
وقتی پرنده بزرگ را دید، با تعجب کلک کرد.
she clucked at him for forgetting their anniversary.
او به خاطر فراموش کردن سالگرد عروسی شان به او کلک کرد.
the children clucked like chickens during the play.
بچه ها در طول بازی مانند مرغ ها کلک می کردند.
he clucked with laughter at the funny joke.
او با خنده به شوخی خنده دار کلک کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید