commiserate with someone
همدردی کردن با کسی
commiserate (with) sb. on sth.
همدردی کردن با کسی به خاطر چیزی
commiserated over their failure.
با آنها بر سر شکستشان همدردی کرد.
We commiserated with the losers.
با بازندگان همدردی کردیم.
she went over to commiserate with Rose on her unfortunate circumstances.
او برای همدردی با رز در مورد شرایط بدش رفت.
she did not exult in her rival's fall, but, on the contrary, commiserated her.
او از سقوط رقیب خود خوشحال نشد، بلکه برعکس، با او همدردی کرد.
I commiserate with my friend after he got fired due to his frequent slips in the business.
من با دوستم همدردی میکنم بعد از اینکه به دلیل لغزشهای مکررش در کسب و کار اخراج شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید