deflate the balloon
منقبض کردن باد لاستیک
deflate the tire
منقبض کردن لاستیک
deflate the ego
از بین بردن خود بزرگبینی
he deflated one of the tyres.
او یکی از لاستیکها را تخلیه کرد.
The balloon deflated slowly.
بادکنک به آرامی خالی شد.
He was deflated by the news.
او با این خبر ناامید شد.
Her rebuff thoroughly deflated him.
رد او او را کاملاً ناامید کرد.
Losing the contest deflated my ego.
شکست در مسابقه باعث شد اعتماد به نفسم کم شود.
I was quite deflated by her lack of interest in my suggestions.
من به دلیل عدم علاقه او به پیشنهاداتم بسیار ناامید شدم.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید