discomforting

[ایالات متحده]/dɪsˈkʌmfətɪŋ/
[بریتانیا]/dɪsˈkʌmfərtɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. باعث ناراحتی یا غم

عبارات و ترکیب‌ها

discomforting feeling

احساس ناراحت‌کننده

discomforting situation

شرایط ناراحت‌کننده

discomforting truth

حقیقت ناراحت‌کننده

discomforting silence

سکوت ناراحت‌کننده

discomforting thought

فکر ناراحت‌کننده

discomforting news

اخبار ناراحت‌کننده

discomforting experience

تجربه ناراحت‌کننده

discomforting reminder

یادآوری ناراحت‌کننده

discomforting atmosphere

فضای ناراحت‌کننده

discomforting question

سوال ناراحت‌کننده

جملات نمونه

his discomforting remarks made everyone uneasy.

اظهارات ناراحت‌کننده او باعث ناآرامی همه شد.

she felt a discomforting chill in the air.

او سرما ناخوشایند را در هوا احساس کرد.

the discomforting silence in the room was palpable.

سکوت ناراحت‌کننده در اتاق قابل لمس بود.

his discomforting behavior raised suspicion.

رفتار ناراحت‌کننده او باعث ایجاد شک و تردید شد.

the discomforting truth was hard to accept.

پذیرش حقیقت ناراحت‌کننده دشوار بود.

she experienced discomforting thoughts during the meeting.

او افکار ناراحت‌کننده را در طول جلسه تجربه کرد.

the discomforting news spread quickly through the office.

اخبار ناراحت‌کننده به سرعت در سراسر دفتر پخش شد.

he had a discomforting feeling about the situation.

او در مورد وضعیت احساس ناراحتی می‌کرد.

they faced discomforting challenges during the project.

آنها در طول پروژه با چالش‌های ناراحت‌کننده روبرو شدند.

the discomforting smell in the room was overwhelming.

بوی ناراحت‌کننده در اتاق طاقت‌فرسا بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید