dismembering

[ایالات متحده]/dɪsˈmɛmbərɪŋ/
[بریتانیا]/dɪsˈmɛmbərɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. عمل تقسیم یا جدا کردن اعضا از یک بدن

عبارات و ترکیب‌ها

dismembering bodies

قطعه قطعه کردن اجساد

dismembering evidence

قطعه قطعه کردن مدارک

dismembering victims

قطعه قطعه کردن قربانیان

dismembering parts

قطعه قطعه کردن قطعات

dismembering remains

قطعه قطعه کردن بقایا

dismembering techniques

تکنیک های قطعه قطعه کردن

dismembering tools

ابزارهای قطعه قطعه کردن

dismembering process

فرآیند قطعه قطعه کردن

dismembering strategy

استراتژی قطعه قطعه کردن

dismembering actions

اقدامات قطعه قطعه کردن

جملات نمونه

he was accused of dismembering the victim.

او به اتهام قطعه قطعه کردن قربانی متهم شده بود.

the police found evidence of dismembering in the suspect's garage.

پلیس شواهدی از قطعه قطعه کردن در گاراژ مظنون پیدا کرد.

dismembering animals for research purposes is strictly regulated.

قطعه قطعه کردن حیوانات برای اهداف تحقیقاتی به شدت تنظیم شده است.

she described the horror of dismembering the body.

او وحشت قطعه قطعه کردن جسد را توصیف کرد.

in some cultures, dismembering is part of ancient rituals.

در برخی فرهنگ‌ها، قطعه قطعه کردن بخشی از آیین‌های باستانی است.

the horror movie featured scenes of dismembering.

فیلم ترسناک صحنه‌هایی از قطعه قطعه کردن را به تصویر می‌کشید.

he used a knife for dismembering the fish.

او از یک چاقو برای قطعه قطعه کردن ماهی استفاده کرد.

experts discussed the ethics of dismembering cadavers for study.

متخصصان در مورد اخلاق قطعه قطعه کردن جسد برای مطالعه بحث کردند.

they were horrified by the idea of dismembering.

آنها از این ایده که قطعه قطعه کنند وحشت داشتند.

documentaries often show the process of dismembering for educational purposes.

مستندها اغلب فرآیند قطعه قطعه کردن را برای اهداف آموزشی نشان می‌دهند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید