disobliged

[ایالات متحده]/ˌdɪsəˈblaɪdʒd/
[بریتانیا]/ˌdɪsəˈblaɪdʒd/

ترجمه

vt. کسی را با کمک نکردن ناراحت یا آزرده کردن

عبارات و ترکیب‌ها

disobliged friend

دوست بی‌میل

disobliged request

درخواست بی‌میل

disobliged attitude

نگاه بی‌میل

disobliged service

خدمات بی‌میل

disobliged response

پاسخ بی‌میل

disobliged behavior

رفتار بی‌میل

disobliged partner

همکار بی‌میل

disobliged employee

کارمند بی‌میل

disobliged customer

مشتری بی‌میل

disobliged colleague

همکار بی‌میل

جملات نمونه

he felt disobliged to help after the rude comments.

او احساس ناراحتی می‌کرد که بعد از اظهارات بی‌ادبانه به دیگران کمک کند.

she was disobliged by her friends' constant demands.

او به دلیل درخواست‌های مداوم دوستانش احساس ناراحتی کرد.

they were disobliged to attend the meeting despite their objections.

آنها با وجود اعتراضاتشان احساس ناراحتی کردند که در جلسه شرکت کنند.

feeling disobliged, he chose to stay home instead of joining the party.

با احساس ناراحتی، او تصمیم گرفت به جای رفتن به مهمانی در خانه بماند.

she disobliged her colleagues by not responding to their requests.

او با پاسخ ندادن به درخواست‌هایشان، همکاران خود را ناراحت کرد.

he disobliged his family by canceling their plans at the last minute.

او با لغو برنامه‌هایشان در آخرین لحظه، خانواده‌اش را ناراحت کرد.

being disobliged can strain relationships with friends.

احساس ناراحتی می‌تواند روابط با دوستان را تحت فشار قرار دهد.

she felt disobliged to attend the event after being ignored.

او بعد از نادیده گرفته شدن احساس ناراحتی کرد که در این رویداد شرکت کند.

his disobliged attitude surprised everyone at the meeting.

حالت ناراحتی او همه را در جلسه غافلگیر کرد.

they felt disobliged to contribute to the charity after the incident.

آنها بعد از این حادثه احساس ناراحتی کردند که به خیریه کمک کنند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید