disorientating

[ایالات متحده]/dɪsˈɔːrɪənteɪtɪŋ/
[بریتانیا]/dɪsˈɔːrɪənteɪtɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. باعث شدن که کسی حس جهت‌یابی خود را از دست بدهد

عبارات و ترکیب‌ها

disorientating experience

تجربه سردرگمی

disorientating feeling

احساس سردرگمی

disorientating effect

اثر سردرگمی

disorientating journey

سفر سردرگم‌کننده

disorientating moment

لحظه سردرگمی

disorientating situation

شرایط سردرگمی

disorientating landscape

منظره سردرگم‌کننده

disorientating sound

صدای سردرگم‌کننده

disorientating maze

حیاط خلوت سردرگم‌کننده

disorientating light

نور سردرگم‌کننده

جملات نمونه

the maze was disorientating for the visitors.

مازه‌ برای بازدیدکنندگان گمراه‌کننده بود.

her sudden change in plans was disorientating.

تغییر ناگهانی برنامه‌هایش گمراه‌کننده بود.

the disorientating effects of the medication made him dizzy.

اثرات سرگیجه‌آور دارو او را سرگیجه گرفت.

the disorientating landscape left us feeling lost.

منظره‌ی سردرگم‌کننده باعث شد احساس گم‌شدگی کنیم.

walking in circles can be disorientating.

پیاده‌روی در دایره می‌تواند سردرگم‌کننده باشد.

the bright lights were disorientating at first.

نورهای شدید در ابتدا سردرگم‌کننده بودند.

he found the instructions disorientating and confusing.

او دستورالعمل‌ها را سردرگم‌کننده و گیج‌کننده یافت.

the disorientating music made it hard to concentrate.

موسیقی سردرگم‌کننده باعث می‌شد تمرکز کردن سخت باشد.

her disorientating experience in the city left her anxious.

تجربه‌ی سردرگم‌کننده او در شهر باعث شد مضطرب شود.

the virtual reality game was disorientating for new players.

بازی واقعیت مجازی برای بازیکنان جدید سردرگم‌کننده بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید