dizzied

[ایالات متحده]/ˈdɪz.iːd/
[بریتانیا]/ˈdɪz.id/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. زمان گذشته و شکل گذشته participle از dizzy
adj. احساسی مانند چرخش و ناتوانی در تعادل؛ ایجاد حس چرخش؛ احمق یا بی‌معنی

عبارات و ترکیب‌ها

dizzied by

گیجی ناشی از

dizzied state

حالت سرگیجه

dizzied feeling

احساس سرگیجه

dizzied mind

ذهن گیرا

dizzied gaze

نگاه گیرا

dizzied senses

حواس گیرا

dizzied thoughts

افکار گیرا

dizzied emotions

احساسات گیرا

dizzied reaction

واکنش گیرا

dizzied laughter

خنده گیرا

جملات نمونه

she was dizzied by the spinning ride at the amusement park.

او از واژگون شدن در شهربازی سرگیجه گرفت.

he felt dizzied after standing up too quickly.

او بعد از بلند شدن خیلی سریع سرگیجه گرفت.

the sudden news dizzied her, leaving her speechless.

خبر ناگهانی او را سردرگم کرد و او را بی كلام گذاشت.

the complex math problem dizzied the students.

مسئله ریاضی پیچیده دانش آموزان را سردرگم کرد.

he was dizzied by the fast pace of the conversation.

او از سرعت بالای مکالمه سرگیجه گرفت.

the dizzying heights of the mountain made her nervous.

ارتفاعات سرگیجه آور کوه او را مضطرب کرد.

the dizzying array of choices left him confused.

مجموعه سرگیجه آور انتخاب ها او را سردرگم کرد.

she was dizzied by the bright lights of the city.

او از نورهای شدید شهر سرگیجه گرفت.

after the long flight, he felt dizzied and disoriented.

بعد از پرواز طولانی، او احساس سرگیجه و سردرگمی کرد.

the unexpected twist in the story dizzied the readers.

پیچش غیرمنتظره داستان خوانندگان را سردرگم کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید