dumbass move
حرکت احمقانه
dumbass idea
ایده احمقانه
dumbass mistake
اشتباه احمقانه
dumbass comment
نظری احمقانه
dumbass friend
دوست احمق
dumbass question
سوال احمقانه
dumbass joke
جک احمقانه
dumbass reaction
واکنش احمقانه
dumbass behavior
رفتار احمقانه
don't be a dumbass and forget your keys again.
باز هم مثل احمق کلیدهایت را فراموش نکن.
he called me a dumbass for missing the meeting.
او به خاطر غیبت در جلسه من را احمق خطاب کرد.
sometimes i feel like a dumbass for trusting the wrong people.
گاهی اوقات احساس میکنم به خاطر اعتماد کردن به افراد اشتباه، احمقانه عمل کردهام.
stop acting like a dumbass and start taking this seriously.
دست از انجام کارهای احمقانه بردار و این موضوع را جدی بگیر.
she laughed at me, calling me a dumbass for my mistake.
او به من خندید و من را به خاطر اشتباه من احمق خطاب کرد.
being a dumbass sometimes leads to funny stories.
گاهی اوقات احمقانه بودن منجر به داستانهای خندهدار میشود.
he realized he was a dumbass for not studying for the exam.
او متوجه شد که به خاطر نخواندن برای امتحان، احمقانه عمل کرده است.
don't be a dumbass; listen to the advice of others.
مثل احمق رفتار نکن؛ به نصیحت دیگران گوش کن.
why would you do that? only a dumbass would make such a choice.
چرا این کار را انجام دادی؟ فقط یک احمق چنین انتخابی میکند.
he felt like a dumbass after forgetting his own birthday.
او بعد از فراموش کردن تولد خودش احساس کرد که احمقانه عمل کرده است.
dumbass move
حرکت احمقانه
dumbass idea
ایده احمقانه
dumbass mistake
اشتباه احمقانه
dumbass comment
نظری احمقانه
dumbass friend
دوست احمق
dumbass question
سوال احمقانه
dumbass joke
جک احمقانه
dumbass reaction
واکنش احمقانه
dumbass behavior
رفتار احمقانه
don't be a dumbass and forget your keys again.
باز هم مثل احمق کلیدهایت را فراموش نکن.
he called me a dumbass for missing the meeting.
او به خاطر غیبت در جلسه من را احمق خطاب کرد.
sometimes i feel like a dumbass for trusting the wrong people.
گاهی اوقات احساس میکنم به خاطر اعتماد کردن به افراد اشتباه، احمقانه عمل کردهام.
stop acting like a dumbass and start taking this seriously.
دست از انجام کارهای احمقانه بردار و این موضوع را جدی بگیر.
she laughed at me, calling me a dumbass for my mistake.
او به من خندید و من را به خاطر اشتباه من احمق خطاب کرد.
being a dumbass sometimes leads to funny stories.
گاهی اوقات احمقانه بودن منجر به داستانهای خندهدار میشود.
he realized he was a dumbass for not studying for the exam.
او متوجه شد که به خاطر نخواندن برای امتحان، احمقانه عمل کرده است.
don't be a dumbass; listen to the advice of others.
مثل احمق رفتار نکن؛ به نصیحت دیگران گوش کن.
why would you do that? only a dumbass would make such a choice.
چرا این کار را انجام دادی؟ فقط یک احمق چنین انتخابی میکند.
he felt like a dumbass after forgetting his own birthday.
او بعد از فراموش کردن تولد خودش احساس کرد که احمقانه عمل کرده است.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید