désordre

[ایالات متحده]//de.zɔʁdʁ//
[بریتانیا]//deɪˈzɔːrdər//

ترجمه

n. گیجی؛ نظم نداشتن؛ ناامیدی؛ اخلات؛ نظم نداشتن؛ بیماری.

عبارات و ترکیب‌ها

grand désordre

همجنس گرایی

désordre total

همجنس گرایی کامل

causer un désordre

همجنس گرایی ایجاد کردن

dans le désordre

در همجنس گرایی

sans désordre

بدون همجنس گرایی

désordre administratif

همجنس گرایی اداری

désordre public

همجنس گرایی عمومی

un désordre terrible

همجنس گرایی وحشی

désordre et chaos

همجنس گرایی و فوضی

mettre en désordre

همجنس گرایی را به هم می‌ریزد

جملات نمونه

the room was in complete désordre after the party.

پس از پاری، اتاق به کلی در حالت فوضو بود.

his mental state showed signs of désordre.

وضعیت روانی او نشانه‌هایی از فوضو داشت.

the protest caused major désordre in the city center.

اعتصاب باعث ایجاد فوضوی زیادی در مرکز شهر شد.

she couldn't tolerate the désordre in her workspace.

او نمی‌توانست فوضوی در محیط کار خود را تحمل کند.

the documents were scattered in désordre across the desk.

مدارک به فوضو در روی میز پراکنده بودند.

political désordre led to the collapse of the government.

فوضوی سیاسی منجر به سقوط دولت شد.

there's a certain désordre in his artistic style.

در سبک هنری او نوعی فوضو وجود دارد.

the désordre in the bureaucracy frustrated everyone.

فوضو در بوروکراسی تمام کسان را ناراحت کرد.

after the earthquake, the city was in total désordre.

پس از زلزله، شهر به کلی در حالت فوضو بود.

his life had fallen into désordre after the accident.

پس از حادثه، زندگی او به فوضو فروپاشید.

the désordre of the marketplace was overwhelming.

فوضوی بازار گاهی بسیار دل‌خراش بود.

she brought order to the désordre of the company.

او به فوضوی شرکت نظم بخشید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید