flashpoint

[ایالات متحده]/ˈflæʃpɔɪnt/
[بریتانیا]/ˈflæʃpɔɪnt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. نقطه‌ای که چیزی شروع به وقوع می‌کند، به‌ویژه یک رویداد خشونت‌آمیز یا خطرناک
Word Forms

عبارات و ترکیب‌ها

flashpoint crisis

بحران نقطه اوج

flashpoint event

رویداد نقطه اوج

flashpoint zone

منطقه نقطه اوج

flashpoint situation

وضعیت نقطه اوج

flashpoint moment

لحظه نقطه اوج

flashpoint issue

مشکل نقطه اوج

flashpoint area

منطقه بحرانی

flashpoint conflict

درگیری نقطه اوج

flashpoint reaction

واکنش نقطه اوج

flashpoint trigger

فعال‌ساز نقطه اوج

جملات نمونه

the flashpoint of the material is critical for safety.

نقطه اشتعال ماده برای ایمنی بسیار مهم است.

the debate reached a flashpoint during the meeting.

بحث در طول جلسه به نقطه اوج رسید.

understanding the flashpoint can prevent accidents.

درک نقطه اشتعال می‌تواند از بروز حوادث جلوگیری کند.

the flashpoint of the issue ignited public interest.

نقطه اشتعال موضوع باعث جلب توجه عمومی شد.

temperature control is essential to avoid reaching the flashpoint.

کنترل دما برای جلوگیری از رسیدن به نقطه اشتعال ضروری است.

the flashpoint of the discussion was unexpected.

نقطه اوج بحث غیرمنتظره بود.

the flashpoint of the fuel determines its storage requirements.

نقطه اشتعال سوخت الزامات ذخیره سازی آن را تعیین می کند.

we need to monitor the flashpoint in our experiments.

ما باید نقطه اشتعال را در آزمایش های خود نظارت کنیم.

raising the flashpoint can enhance safety measures.

افزایش نقطه اشتعال می تواند اقدامات ایمنی را افزایش دهد.

the flashpoint of the conversation shifted to personal matters.

نقطه اوج مکالمه به مسائل شخصی تغییر کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید