giddiest

[ایالات متحده]/ˈɡɪdi/
[بریتانیا]/ˈɡɪdi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. احساس سرگیجه یا سبکی سر؛ ایجاد احساس سرگیجه یا سبکی سر
vt. باعث سرگیجه یا سبکی سر شدن
vi. احساس سرگیجه یا سبکی سر کردن

عبارات و ترکیب‌ها

feeling giddy

احساس سبکی و خوشحالی

giddy with excitement

لبریز از هیجان و سبکی

جملات نمونه

a giddy climb to the topmast.

صعود شادان به بالاترین نقطهٔ کشتی

a giddy life of pleasure

یک زندگی پرجنب‌وجوش و لذت‌بخش

She is a giddy thing.

او موجودی پرجنب‌وجوش است.

I was giddy with the heat.

من به دلیل گرما گیج شده بودم.

Luke felt almost giddy with relief.

لوک تقریباً از رهایی گیج احساس کرد.

Isobel's giddy young sister-in-law.

خواهرزادهٔ جوان و پرجنب‌وجوش ایسوبل.

I felt giddy and had to steady myself.

من احساس گیجی کردم و مجبور شدم خودم را کنترل کنم.

he has risen to the giddy heights of master.

او به اوج لذت‌بخش استاد رسیده است.

That moment of giddy, such as snake posture, demagogic.

آن لحظهٔ پرجنب‌وجوش، مانند حالت مار، فریبکارانه.

We looked down from a giddy height.

ما از یک ارتفاع زیاد به پایین نگاه کردیم.

Steep stairs may leave you giddy and faint.

پله‌های شیب‌دار ممکن است شما را گیج و بی‌حالت کنند.

Some boys are always acting the giddy goat, behaving foolishly.

برخی از پسرها همیشه نقش بز گیج را بازی می‌کنند و به طور احمقانه رفتار می‌کنند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید