make a grimace
اجبار چهره به شکل ناراحت کننده
grimace in pain
چهره در هم کشیدن از درد
grimace of disapproval
چهره در هم کشیدن به نشانه نارضایتی
she gave a grimace of pain.
او با حالتی از درد، اخم کرد.
The clown grimaced at the children.
دلقک با حالتی عبوس به کودکان نگاه کرد.
a grimace distorted her fine mouth.
یک حالت چهره، دهان زیبا و خوشمنظره او را تحریف کرد.
She grimaced at the sight of all the work.
او با دیدن تمام آن کار، اخم کرد.
He acknowledged his mistake with a wry grimace.
او با اخمی کج فهم، اشتباه خود را پذیرفت.
she grimaces with a bitter self-directed humour.
او با خنده تلخ و خودآگاهانه اخم میکند.
Thomas made a little grimace, perhaps he thought the wine was sour.
توماس اخمی کرد، شاید فکر کرد شراب ترش است.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید